تبليغاتX
دل خون مرده من زجر میخرد
آخرین پست :

اندر احوال نقش آفرینان وبلاگم:

 

باری دیگر رمقی برای ادامه ندارم !

دست تشویق و انتقاد شما یاران مرا تا اینجا کشاند ور نه مدتها پیش زمین خورده بودم!!!

حال حق تعالی لطف خود را شامل حال من حقیر فرمود و موقعیتی به من عطا کرده که وقتی برای نوشتن برایم نمانده!!!

بسی از خلسه بهتر است این حالت !!

 

حال آخرین مشغولیات ذهنم را که چندی پیش تراوش کرده به رشته تحریر

در می آورم!!

امید دارم که مورد توجه شما یاران صمیمی قرار گیرد!!

 

از تمامی شما برای تحمل تفکرات نابهنگام سپاس فراوان دارم!!!

دست حق همراهتان!!!!!!

 

 

 

 

قهوه ی دم کرده ی مغز آدمیان تلخ است تلخ !!!

فال من در فنجان ذهنشان زجر است زجر !!!

در هیا هوی تصاویر خالی اصواتشان مرگ است مرگ !!!

دل انسانیان تیره رنگ جفا است جفا !!!

در سوی دیدگانشان جز ریا نیست ریا !!!

زخم زبان نیش دارشان کاریست کاری !!!

دستان بی مهر ناشکرشان  خسیس است خسیس !!!

طعم محبت تزویریشان ملس است ملس !!!

عشق را در گنج سینه خفه کرده اند خفه !!!

قلبم چاک چاک ... از پی این طالع که نحس است نحس !!!

هی ... چه بگویم که روزگارش بد است بد !!!!

انسانیت را به گوتین مال سپرده اند !!!

جماعت بیدار شوید !!!

که شرافت را به قتل رساندند !!!!

 

 

 

یا حق !!!

 

 


 

+ نوشته شده توسط سانی در دوشنبه 1385/11/09 و ساعت 12:15 |
در فراسوی بودنهای نبود

این منم فرسنگها دور از دعا

این منم از تنهایی مرگ بالا می آورم

این منم که در گورستان تنهایی بوی زندگی را با ولع استشمام میکنم

این منم که زندگی مرا استراغ کرده

این منم که حتی حتی عزائیل هم مرا نشخوار نمیکند

این من بودم که در خرابهای ذهنم با تردید های تقدیمی روزگار نزدیکی کردم

از آن همه نا امیدی بارور شدم!!!!!!!!!

عجب ولد زنایی بود این فرزند خون 

که مرا تا همیشه به غر نیستی باورها برد

تا ابد مرا ملعون کرد تا حتی آسمان هم به من لعن کند!!!!

گویا میدانستم : که سهم من از زندگی فقط خس خس شوم نفسهاست!!!!

حال ... این منم !!!!

مانده ام تنها!!!!!!!!

 مانده ام تنها و تو از بو ی کهنگی گورم بیزاری !!!!

من مانده ام تنها و تو از رخوت سرد کفنم بیزاری !!!!

من مانده ام تنها و تو از مزه شراب کپک زده مغزم عق میزنی!!!!

من مانده ام تنها و تو از کرختی قلبم می نالی!!!!

من مانده ام تنها و تو حتی به یاد وسعت این تنهایی  تف هم نمی اندازی!!!!

من مانده ام تنها ای بی معرفت !!! صدای بد بختی جان کندنم را نمی شنوی؟؟؟

من مانده ام تنها بوی تعفن تنهاییم را حس نمی کنی؟؟؟؟

من مانده ام تنها و تو از وحشت ظلمت این تنهایی فرار میکنی !!!!!!!!!

نا مسلمان !!! این منم فرسنگها دور از دعا  .... مانده ام تنها !!!

من زیر خط فقر عاطفه ... تو به فکر خود دنبال این و آنی ....!!!!

من در تلاطم شبهای بارانی .... تو رفته رفته غریب تر .....

التماست نمیکنم !!!

اما ....

نا مسلمان !!!!

به یاد من هم باش که من مانده ام تنها!!!!

 

James W Johnson painting 

 

 

+ نوشته شده توسط سانی در جمعه 1385/10/08 و ساعت 18:19 |
جه بی پروا و جودیت کریه اش را آشکار کرد !!!!

مگر نمی دانست با تمام تنفر هایم تکیه گاه اجباریم بود؟؟؟؟

از پی همه ی زجر هایت تمام وجو دیت بی همتای زن بودنم را به باد فراموشی دادم!!!

ای مرد منفور من !!!!

زندگی ام را به اسارت کشیدی !!

شگفتگی ام پرپر کردی !!!

لعن به تو لعن !!!!

به اکراهت عشقم حرام کردی!!!!

 

ای مرد منفور من !!!

گناهم بود زن بودنم ؟؟؟

یا ظلم تو بود مرد بودنت؟؟؟؟

از  تو جدا شد روحم سالهای دور !! جانم را هم رها خواهم کرد!!

مرد خود خواه !! مرد زورگو !!!

ببین این زن را که چگونه دست و پا میزند در منجلابی که تو برایش ساختی !!!

هه هه هه قصر رویاها!!!

بگو گور آرزو ها !!!

ببین چطور برای لحظه آرامش له له میزنم و تو فاتحانه بر لاشه ام نیشخند میزنی؟؟؟

ببین ظلم تو ویرانم کرد و خبر خیانت تو آبم کرد !!!

ببین زندگی ام را کویر خوشبختی کردی !!!

 لعن به تو....... لعن به تو.............

مرد منفور من تا کی و تا کجا ؟؟؟ چند زن را می خواهی به لجن بد بختی خو دهی!!!

لعن به و جودیت پلیدتت که روی خوک را سفید کردی!!!!!!!!!!!!

ای مرد منفور من!!!!!!!!!!!!!!! 

 

art 

 

 

+ نوشته شده توسط سانی در شنبه 1385/09/11 و ساعت 19:27 |
پیکر افکارم سخت خمید

شکست قامت مهربانی ام در زیر آوار باران وش غمهای خاک گرفته!!!!

کهنه تر از همیشه ام ...

فریادم رنگ مرگ دارد و من هنوز نفسهای دزدانه درونم را میشنوم!!!

که سو سوی امید بودن دوباره های زجر آور است!!!!

فراموش باید کرد امید را فراموش....که باز بودن درداست و رنج

بی امان میل زیستی از برم پر میکشد!!!!

و من باز نفسهای دزدانه درونم را میشنوم!!!!

نبض گلایه های روحم ملتمسانه میزنند مرگ را فریاد .....

اما .... !!!

باز این حیوان دنیا طلب درون من است که دزدانه نفس میکشد!!!!!

 

  

 James W Johnson Drawings

+ نوشته شده توسط سانی در سه شنبه 1385/08/23 و ساعت 15:4 |
هرگاه اشکی میچکد         به یاد گناه آه میکشم

قلبم میسوزد           نبضم ضرب غم گرفته

لاشه ی جسمم دیگر تحمل ناپذیر شده !!!!!

فردا دیر است           امشب باید بمیرم

جانم دیگر توان زجر ندارد !!!!!

خسته ام به خدا  خسته !!!؟؟؟

درد دارم               جنازه زندگی ام درد دارد

به هر چی زندگی است تف میکنم !!!!!

از گریه ها عقم میگیرد و به روی دلتنگی ها یم استفراغ میکنم!!!!!

تنفر دود میکنم وسراسر زندگی ام دود میشود!!!!

ای کاش پتک مرگ تن نزارم را له میکرد !!!!

ای کاش آنقدر پاک بودم که خاک قبولم میکرد !!!!

خسته ام به خدا خسته ام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 Johnson Paintings 1992 - 1993

+ نوشته شده توسط سانی در چهارشنبه 1385/08/10 و ساعت 20:0 |
محض خاطرات تلخم مینویسم !!!

زهر زندگی سخت جانم کرده است !!!

روحم را عریان خواهم کرد از جسم !!!!

تا ببینند من هم خری هستم مثل خودشان که لباس آدمیت را کش رفته ام !!!!

از دست زمانه چه گلایه ؟؟؟

از آدمیزاد چه گلایه؟؟؟

تف به ذات خرم که هوس آدم شدن نداشت !!!!

+ نوشته شده توسط سانی در جمعه 1385/07/21 و ساعت 21:48 |
چه لذتی در این ذلت است که با جان خفت این همه غم را می خری

بهای جانت چند است ؟؟؟

بپردارم راحتش کنی!!!!

به کام خود زهر میریزی

حقارت مستی این عشق باطل را تمنا داری

سودای ویرانی در سر داری

خو نبهای افکارت را بگو ؟؟؟

 بدهم فکرت را رها کنم!!!!

 

James W Johnson Drawings

+ نوشته شده توسط سانی در جمعه 1385/07/07 و ساعت 13:33 |
مانی ! مانی !

زندگی ام  سخت سیاه است ...

دوباره در تفکرات وحشی بیگانه ام غوطه می خورم

دوباره حقیقتهای تلخ را لخت و عور میبینم

دوباره وقیحانه  زشتی ها را بو میکشم !!!

آ ه ! مانی ! مانی!

از روزی که خوش باورم کرده بودی

دیگر کریه ها را نمیدیدم

اما چه کنم؟ با کفر هایت  خوش باوری های پیشکشیت را دفن کردی !!!

روزگار عاشقی مرا سیاه کردی

دیگر تا آخر عمر    مانی ! مانی !      تنها خواهم ماند

خدایم را به خاطر تو از دست دادم  و تو حتی مرا به خیالش نبردی !!!

 اما باز میاد دوباره روزی که بخواهد باران ببارد

و بخواهد عشق را یاد من بیارد

اما دیگر نیست من هست !!

نیست من !

نیست من !

مانی این را دیر خواهی فهمید روزی که نیست من هست ..............

                         

 

+ نوشته شده توسط سانی در چهارشنبه 1385/06/22 و ساعت 15:11 |
خیلی وقت دیگه دلم نمیگیره . دیگه گریه ام نمیگیره . بعد از نماز به جز شکر نعمت وطلب ببخشش خواسته ایی ندارم .غم داره با من بیگانه میشه در کل راحتتون کنم بی رویا شدم . شاید دیگه آرزوها هم حیفشون میاد به ذهن موریانه زده ام بیان . آخ من یک نفرین شده دیار کفر بشری هستم  . یه تنها مانده که پر از گناه های نکرده است . آخ من تمام شده ام . من نفرین شده ام.............

                         

+ نوشته شده توسط سانی در یکشنبه 1385/06/19 و ساعت 22:22 |

وقتی عيسی مسيح را به صليب کشيدند:

آنگاه مسيح  گفت: (( پدر ٬آنها را ببخش زيرا نميدانند که چکار مکنند))

حالا منم ميگم خدا تو رو ببخش که ندونستی با عشق من چی کار کنی

نتونستی با وسعت عشق من کنار بيای

نخواستی زيبايی عشق منو درک کنی

عيب نداره تو  بد نيستی فقط نميدونی  داری چی کار میکنی

فقط واسه همين....

پس من از خدا ميخواهم تو رو واسه همه زجرايی که به من دادی ببخشه.....

چون تو نميدونی داری چی کار ميکنی

نازکم تو یه فرشته ایی فقط می خواهی بد نشون بدی!!!!

+ نوشته شده توسط سانی در جمعه 1385/06/17 و ساعت 22:2 |
سر در گریبان وهم گلایه های شبانه

تنبیه شدن روحم برای گذشته های متروک

آ ه !!! چه وجدان نا آرامی!!!!!

عجب حیوانی بودم

تاریکی شب در مقابل سیاهی روح پلیدم

برفند برف!!!!

من شرمسار از کرده ها و نکرده ها

در ذهن طوفان زده دنبال نجاتم

اما چه سود جستجو  در جان فاسد !!!

که هر چه می گردم بیشتر گندش در می آید !!!!

 

 James W Johnson Drawings

+ نوشته شده توسط سانی در پنجشنبه 1385/06/16 و ساعت 20:4 |
خیلی خوشحالم

آ نقدر خوشحال که دلم می خواهد با صدایی زننده بخندم

با تمام وجود شادی را به همه سلولهایم هدیه بدم

 از برکت این شادی در کویر چشمانم اشک جاری شده

قلبم را دوباره احیا میکنم

حیوان مفلوک درونم را کشتم

با دستهایم رگ کثیفش را زدم

خون نجسش به سر ئ رویم پاشید

ولی من تا ابد پاک شدم

عاشق شدم

آره این منم یه عاشق!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سانی در یکشنبه 1385/06/05 و ساعت 21:20 |
وهم وحشیانه ی وجودیت پیلیدش

تن نزار مرگ خورده ی مرا می لرزاند

بی رحمانه تازیانه زبانش را به جان نیمه جانم میکشد

و من باز در آینه ها دنبال وجدان میگردم.........

متصل خنده های زننده درون کثیفش

در گوشم ضرب می زند

ضجه های قلب چاک خورده من

با برق تیزی چشمان بی شرمش

فواره خون میزند

و باز مثل همیشه ............

لجن زار ها پیش میبرند!!!!!!!!!!!

ارابه مرگ !!

ارابه مرگ!!

من در کوره راه های زندگی زشت گم شده ام

در وجودیت پلید این انسان حل شده ام

صبر کن .............

صبر کن ...............

من جا مانده ام.........................

      

 

 

+ نوشته شده توسط سانی در چهارشنبه 1385/06/01 و ساعت 21:35 |
داشتم فراموش میکردم که میشود انسانها  سگهای هاری باشند که فقط لهله زندگی را دارند

تا باز چشمم به پیکر کریه او افتاد

که فقط لهله دوست داشتن داشت

نفرین

نفرین

که حتی این انسانها شرافت سگ را هم زیر سئوال برده اند.............

           

+ نوشته شده توسط سانی در سه شنبه 1385/05/24 و ساعت 21:23 |
تفکرات نا بهنگام ذهن موریانه زده اش

لجن زد به سراسر زندگی معصومانه ام

با تمام معصو میت از دست رفته از ذهن خون مرده اش متنفرم

 

  

Contemporary Artist Marilyn S. Mylrea - Figures Figurative Art - Passion's Pain

+ نوشته شده توسط سانی در دوشنبه 1385/05/23 و ساعت 20:18 |
جماعت پست زندگی من  همانند  غبار کنهایی بر روی یک کتاب کهنه قدیمی هستند که با یک فوت از بین میروند

                                                          ویلیام شکسپیر

+ نوشته شده توسط سانی در جمعه 1385/05/13 و ساعت 21:34 |
              قلبم را در مجرای کهنه ایی پنهان میکنم

              در مجرایی که در آن هیچ در و پنجره ایی نیست

              و به جای همه نومیدان میگریم

              آه !! من حرام شده ام...........

+ نوشته شده توسط سانی در یکشنبه 1385/04/11 و ساعت 19:29 |
   دلم گرفته

    دلم گرفته

    آخ خدایا من چرا اینقدر تنهام

     تنهام تنهام تنهام تنهام تنهام تنهام

     مردم از این همه غم

    چرا رفتی ؟

    چرا رفتی؟

   با رفتنت همه آرزو هام مردن................

                                  

        

           

+ نوشته شده توسط سانی در یکشنبه 1385/04/11 و ساعت 19:12 |

      در پيدا کردنت

     آنقدر جسارت به خرج دادم

        که جيب آرزوهايم 

          خالی شد                                                       0000000000000000000000000000000
0000000777770000000777770000000
0000077777777700077777777700000
0000777777777770777777777770000
0000777777777777777777777770000
0000777777777777777777777770000
0000077777777777777777777700000
0000007777777777777777777000000
0000000077777777777777700000000
0000000000777777777770000000000
0000000000000777770000000000000
000000000000000۷700000000000000


+ نوشته شده توسط سانی در شنبه 1385/04/10 و ساعت 12:57 |
امروز تولدم

تنهام تنها تر از هر روز

دلم میخواست روز تولدم بمیرم....

    

    James W Johnson Drawings

+ نوشته شده توسط سانی در جمعه 1385/04/09 و ساعت 21:55 |

کهنه تر از همیشه ام

گناه کار تر از حوا

+ نوشته شده توسط سانی در سه شنبه 1385/04/06 و ساعت 23:10 |
فتوا های کور کورانه مغز داغ شده من

مهر بطلان زذ به نسخه های قلب زهر خورده

باز همان جدال قلب وعقل

یک دنیا سئوال مبهم غبار گرفته و خون آلود

ظهور لجن زار های اطراف زندگی گنگ من

زوج تباهی شدن  در  شب  شن زارهای پرت

و تا عمق خیال فرو رفتم در باتلاق زندگی

امان از این خوش باوری

  

+ نوشته شده توسط سانی در سه شنبه 1385/04/06 و ساعت 21:36 |
تیر غم و بد بختی فرو رفته در جانم

دیگر بیرون نخواهد آمد از مغز استخوانم

تا ابد اینچنین نا کام خواهم ماند

آه.......

خدا کجاست بروم دادی کنم

فریادی بر آرم از سر ناچاری

اعتمادم را تباه کردند

جانم را فنا کردند

دریچه های ماه بسته شد

آّه...... من حرام شده ام

   trinity7.jpg (26249 bytes)

+ نوشته شده توسط سانی در دوشنبه 1385/04/05 و ساعت 14:20 |

دردهاي من

 

دردهاي من
جامه نيستند
تا زتن درآورم
چامه و چكامه نيستند
تا به رشته ي سخن در آورم
نعره نيستند
تا زناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نامهايشان
جلد كهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي كند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي دردهاي كهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ وبوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟

 

                                     


+ نوشته شده توسط سانی در شنبه 1385/04/03 و ساعت 21:53 |

اي بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست !


در گوشه اي بمير! كه اين راه ، راه توست

اين گونه گداخته ، جز داغ ننگ نيست


وين رخت پاره ، دشمن حال تباه توست

در كوچه هاي يخ زده ، بيمار و دربدر


جان مي دهي و مرگ تو تنها پناه توست

باور مكن كه در دل شان مي كند اثر


اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست

اينجا لباس فاخر و پول كلان بيار


تا بنگري كه چشم همه عذرخواه توست

در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا


اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه توست !

(فريدون مشيری)

 

+ نوشته شده توسط سانی در شنبه 1385/04/03 و ساعت 21:45 |